تبليغاتX
شب یلدا

شب یلدا

غمه دلامون شده حسرته یه بار خندیدن

 

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره


                وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره


                                           وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم


                                                             وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم


                                   با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم


من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

 

 


وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو


                 وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو


                                  وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم


                                                             وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم


                                   با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم


من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

 

 


تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره


                   آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره


                                   تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه


                                                جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه


                          هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته


كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

سال نو مبارک

آه ای دستان بی پروا

        گریزی نیست راهی نیست

                                   تو را باید به دار آویخت

چه آسان می بری دل را ..

                به سوی ماه تا بالا........

                                               ولی این بار

   تو را باید به دار ماه آویخت..!!

                       شبی وحشی تو را خواند

                                      به سوی ساحلی بی تاب..

در آن مرز افق کانجا

تلاطم های دریا ابر بی سامان غران را بشوراند

                                        تو را باید به دار ابر آویخت..!!

دلم لرزان

دلم گریان

ولی ای دست بی پروا که می تازی بر این دنیا ..

بر آن خشکیده خاک خسته از تنهایی بی حد..

کلامی گفته ام با خون دل

اشکی بساز و با سر انگشت دلت بنویس:

                                              تو را باید به دار آویخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج ما می برد؟

اگر تو نبودی سلام راکه به لبخند پاسخش میداد؟

نگاه منتظرم راه برنگاه که می بست؟

ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟

اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دارکه می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که اغاز می توانستم؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه اتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر نبودی به شوق که اغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم

تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم

تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

تو را به هق هق ارام بی صدا سوگند بمان

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند

برای باور فردا شبانه خواهم راند

بمان که گرتو بمانی

                                     امید خواهد ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

Some say love, it is a razor

That leaves your soul to bleed

Some say love, it is a hunger

An endless aching need

I say love, it is a flower

And you, its only seed

It's the heart, afraid of breaking

That never learns to dance

It's the dream, afraid of waking

That never takes the chance

It's the one who won't be taken

Who cannot seem to give

And the soul, afraid of dying

That never learns to live

When the night has been too lonely

And the road has been too long

And you think that love is only for the lucky and the strong

Just remember in the winter

Far beneath the bitter snows

Lies the seed

That with the sun's love, in the spring

Becomes the rose

 دلتنگی های محض...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

هميشه اين گونه بوده است........

هميشه اين گونه بوده است کسی رو که خيلی دوست داری زود از دست ميدی پيش از اينکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زيبا بال می گيره و دور ميشه, فکر می کردی می تونی تا آخرين روزی که زمين به دور خود می چرخه و خورشيد از پشت کوهها سرک می کشه در کنارش باشی,هنوز بعضی از حرفاتو بهش نگفته بودی, هنوز همة لبخندهاتو بهش نشون نداده بودی, هميشه اين گونه بوده است کسی رو که از ديدنش سير نشدی زود از دنيای تو ميره, وقتی به خودت ميايي که حتی ردی از اون در خيابون نيست, فکر می کردی می تونی با اون به همة باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی تنها بدی, هنوز روزهای زيادی بايد با اون به تماشای موج ها می رفتی, هنوز ساعتهای صميمانه ای بايد با اون اشک می ريختی, هميشه اين گونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نيلوفر های پرپر يا خواب های بی رويا و آينه های بی تاب, وقتی از هر روز بيشتر به اون نياز داری نا باورانه او را در کنارت نمی بينی, فکر می کردی می تونی با اون به آنسوی نرده های آسمان بروی و دامنت رو از نور پر کنی, هميشه اين گونه بوده است, او که می رود, او که برای هميشه می رود و آنقدر تنها می شوی که نام روزها رو فراموش می کنی از عقربه های ساعت می گريزیو هيچ فرشته ای به خوابت نمی آد وآن هنگام استکه فرياد بر می آوری: زندگی چيست؟

عشق ورزيدن!

زندگی را به عشق بخشيدن!

زنده آن است که عشق می ورزد سر و جانش به عشق وابسته است!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

گلایه........

مرگ شبوهای مادر افسانه هایم را دوست نمی دارم

من صدای هق هق گنجشکهای کوچک دلمرده را دوست نمی دارم

من نسیم سرد ارزوهای بر باد رفته را ای خدایا دوست نمی دارم

خاطرات تلخ تنهای طوفان را ای خدایا دوست نمی دارم

شراب تلخ بی سامانی ام را دوست نمی دارم

دوست نمی دارم که کسی مردانگی اش را به رخ اشتباهاتم بکشد

من چه باید بکنم..........؟؟

تا به کی باید بدوم........؟؟

منه نقاش....نفس سرد گناهایم را ای خدایا پس دادم............

بس چرا عشق من در وسعت مردانگی اش جا نمی گیرد.......؟

بس چرا پروازهای دل بیمارم در نگاهش جای نمی گیرد......؟

من چه باید بکنم....؟؟

احساس غریبم را تا به کی زیر اوار ندامت مدفون سازم.......؟

راستی انصاف است....که من این جا تنها ...از عطر نفسهایش دور...پر فکرش باشم.....؟؟؟؟

راستی انصاف است....که نگاهش بی غم و فکرش بی من باشد؟؟

که دل بی مهرش ندهد عشق مرا در خودراه....؟

راستی انصاف است...........!؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

با توام ای سهراب..... ای به پاکی عین آب

یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی سهراب که ببینی شقایق هم مرد.....دیگه با چه کسی دل رو خوش کرد

یادته گفتی به من: آمدی سراغ من نرم آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهای تو

اومدم آهسته نرم تر از یک پر قو....خسته از دوری راه...خسته و چشم به راه

یادته بهم گفتی عاشقی یعنی دچار....فکر کنم شدم دچار..

تو خودت گفتی که:تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه..آره تنها باشه..یاره غم ها باشه....

یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم..میفروشم به شما تا با آواز شقایق که درآن زندانیست دل تنهایتان تازه شود

دیگه این شقایق هم اسیر قفس سهراب..ساحل یک نفس...نیست که تازگی بده این دل تنهای من...

پس کجاست اون قفس شقایقت..منو با خودت ببر به قایقت...

راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود...آاره کاشکی دلشان شیدا بود....

من دنبال یه چیزه بهترینم سهراب...تو خودت گفتی بهم:

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

 

 

نا آشنای کوچه ها راه بلد خسته تنم

ناقوس غمناک صدا تن به صلیب بسته منم

من از همین قبیله ام قبیله عاشق پرست

عاشق این قبیله ام عاشق می نخورده مست

نا آشنای کوچه ها غریب کوچه ها نباش

وارث کوچه های تنگ وارث دیوارم تو باش

غریبه از غروب و نا آشنا از کوچه هاست

مسافر تنهای شب دلواپس این لحظه هاست

شب های غمگین قفس دیگر نه پیش دیگر نه پس

پایان این قصه تو باش ای آشنا ای همنفس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

تمام من

تو کوچه های بی چراغ شب تا سحر سوت میزنم

پنجره ها که وا می شن قایم می شم تو پیرهنم

می گذرم از چشمکای چراغ چهار راه سکوت

از توی صندق های پست صدای گریه میشنوم

اتاقک این تلفن یه جا واسه قایم شدن

دگمه هاشو فشار میدم ..ای تلفن زنگی بزن

ایت تلفن زنگ نداره خطای اون یک طرفه س

درس مثه قصه ی ماناز تو و دل دل من

من یه کبوتردم تیغ تو اخرین جرعه ی اب

من نمی خوام عکسی باشم اسیر چارچوب یه قاب

یکی بیاد حنجره ش واکنه رو به شعر من

یکی بیاد از صورت ترانه برداره نقاب

نبض اواز گرفتماما این تمام من نیست

دارم از خودم می ترسم این ترانه رام من نیست

دستم بگیر تو دستت نذار از نفس بیفتم

به خدا خدا نگهدار جواب سلام من نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

نظاره یا نبرد؟

از تو پرسیدم

از تو ای راستگوترین دروغگوی بزرگ

پرسیدم که فردا روز من است آیا؟

گفتی تمام فردا را در آسمان شب نظاره کن.

پرسیدم از ستاره ها جویا شوم؟

گفتی نه

نگاه را به دور ماه هاله کن.

شب شد.

سراغ آسمان رفتم و ستاره و ماه

من ماندم و سیاهی و آسمان و نگاه

گفتی نگاه را به دور ماه بچرخانم

ماهی که پشت ابر نهان شده چه کنم؟

گفتی بمان و سیاهی شب را نظاره کن

می مانم اما نظاره ی شب نمی کنم

زنجیر می کنم نگاه را به دور ابر

و هر که از من بپرسد از طلوع بخت

میگویمش بمان و ابرهای سیاه را

پاره پاره کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  | 

 

جز این نکردم

کیست به دریا کناران که میگریدهمه روز و فرسوده از گرسنگی یه سوی مرگ میرود؟

پا فرو برده به ماسه در ساعات مشخص معلوم کیست که انگشتان قطع شده دارد و

شبانش به روز های هرگز ندیده در پیچیده است؟

منم

کیست که چشمانی دارد خیس

از تحقیر شده ترین خون

از کشنده ترین درد از خشکیده ترین مرگ؟

کیست ان هزار بار به فروش رسیده

هزار بار و بیش به قتل امده

کرور ها ریشخند شده مرد؟

منم

منم که در کار تجدید حیاتم

از خشکیده ترین مرگ از کشنده ترین درد

از بی درمان ترین نومیدی

من

مبادا کسی متهمم کند

که اسرار امیز باقی مانده ام

من جز این نکرده ام که وفادار بمانم

به سبز ارام سرزمینم و به بهار محقق

سپیده دم های بی ارباب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها مثل خدا  |